وبلاگ نياز روز
پيغام مدير :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمديد به وبلاگ نيــــار روز . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنيد.
 
 
داستان زیبای .. تخته سنگ ..
نوشته شده در یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢
ساعت : ٧:۱٥ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

در زمان های گذشته، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند، خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند؛ بسیاری هم می گفتند که این چه شهری است که نظم ندارد؛ حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچکس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت. نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در آن یادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد."


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه



داستان .. خاطره ..
نوشته شده در یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢
ساعت : ٧:٠٥ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

دو مرد بعد سال ها در اتوبوس یکدیگر را دیدند و مشغول صحبت شدند. یکیشون گفت: " یادته؟ سال آخر دبیرستان! چه کتکی از بابام خوردم؟!... چون از ریاضی تجدید آوردم، نمی دونم کدوم نامردی جزوه من رو کش رفت و باعث شد که ترک تحصیل کنم." دیگری هم در حال خنده گفت: " گذشته ها گذشته! ولی خودمونیم ها! عجب جزوه ای بود! " در ایستگاه بعدی یکی از در جلویی و دیگری از در عقب با کلی خشم پیاده شدند.


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه



داستان زیبای .. شمع فرشته ..
نوشته شده در شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢
ساعت : ٧:٠٠ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیار دوست می داشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره به دست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد. پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید. دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلائی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



داستان زیبای .. راز زندگی ..
نوشته شده در شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢
ساعت : ٦:٥٥ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

در افسانه ها آمده، روزی که خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زیر زمین مدفون کن. فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریاها قرار بده. و سومی گفت: راز زندگی را در کوه ها قرار بده. ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم، فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بیابند، در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد. در این هنگام یکی از فرشتگان گفت: فهمیدم کجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند. و خداوند این فکر را پسندید.


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه



داستان .. نخستین پادشاه ایران ..
نوشته شده در جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢
ساعت : ۱:٢٥ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

دیاکو : ایران را پرورانده و ساختم تا پناهگاه آزادگان باشد بهار سال 728 پیش از میلاد بود جهان در تب و تاب ایجاد و زایش بزرگترین تمدن تاریخ خویش قرار داشت . سواران بسیاری به سوی هگمتانه روان بودند همه بر این باور که باید دست در دست یکدیگر کشوری یگانه را بنا نهند . در این بین جوانی خوش سیما و بلند نظر نگاه همه ریش سفیدان را شیفته خود ساخته بود همه ایمان داشتن او می تواند چنین کار بزرگی را به سامان برساند . دیاکو از تیره ماد ( یکی از سه تیره ایرانی پارت ، ماد و پارس ) بود مردم او را به خردمندی و دادگستری می شناختند و برای بر طرف شدن دعاوی بزرگ خویش از او کمک می خواستند ...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



داستان آموزنده .. پول ..
نوشته شده در جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢
ساعت : ۱:٢٠ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. وسپس در برابر نگاه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز دست های حاضرین بالا رفت. این بار مرد...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



داستان زیبای .. سنگ تراش ..
نوشته شده در پنجشنبه ٤ مهر ۱۳٩٢
ساعت : ۸:۳٠ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت میکرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد میشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر ثروتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



داستان .. کفش های طلائی ..
نوشته شده در چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢
ساعت : ٤:۳٠ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

تا کریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه کریسمس روز به روز بیشتر می شد. من هم به فروشگاه رفته بودم و برای پرداخت پول هدایایی که خریده بودم، در صف صندوق ایستاده بودم. جلوی من دو بچه، پسری 5 ساله و دختری کوچکتر ایستاده بودند. پسرک لباس مندرسی بر تن داشت، کفش هایش پاره شده بود و چند اسکناس را در دستهایش میفشرد. لباسهای دخترک هم دست کمی از مال برادرش نداشت ولی یک جفت کفش نو در دست داشت. وقتی به صندوق رسیدیم، دخترک آهسته کفش ها را روی پیشخوان گذاشت، چنان رفتار میکرد که انگار گنجینه ای پر ارزش را در دست دارد...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



داستان .. خانه ..
نوشته شده در چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢
ساعت : ٤:٢٠ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

یک نجار مسن به کارفرمایش گفت که می خواهد بازنشسته شود تا خانه ای برای خود بسازد و در کنار همسر و نوه هایش دوران پیری را به خوشی سپری کند. کارفرما از اینکه کارگر خوبش را از دست میداد، ناراحت بود ولی نجار خسته بود و به استراحت نیاز داشت. کارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه ای برایش بسازد و بعد باز نشسته شود. نجار قبول کرد ولی دیگر دل به کار نمی بست، چون می دانست که کارش آینده ای نخواهد داشت، از چوبهای نامرغوب برای ساخت خانه استفاده کرد و کارش را از سرسیری انجام داد. وقتی کارفرما برای دیدن خانه آمد، کلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه هدیه من به شما است، بابت زحماتی که در طول این سالها برایم کشیده اید. نجار وا رفت؛ او در تمام این مدت در حال ساختن خانه ای برای خودش بوده و حالا مجبور بود در خانه ای زندگی کند که اصلاً خوب ساخته نشده بود.


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه



داستان فوق العاده زیبای .. دیــــوار ..
نوشته شده در سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢
ساعت : ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه آورد. پسر بزرگش که منتظر بود، جلو دوید و گفت مامان، مامان! وقتی من در حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد، تامی با ماژیک روی دیوار اتاقی که شما تازه رنگش کرده بودند، نقاشی کرد! مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت. تامی از ترس زیر تخت قایم شده بود، مادر فریاد زد: تو پسر خیلی بدی هستی و تمام ماژیک هایش را در سطل آشغال ریخت. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرائی شد، قلبش گرفت. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوست دارم! مادر در حالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک قاب خالی آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. تابلوی قرمز هنوز هم در اتاق پذیرائی بر دیوار است!!

 


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه



داستان زیبای .. ایـمـــــــان ..
نوشته شده در سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢
ساعت : ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند میشنید مسخره می کرد. شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود. مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود. ناگهان، سایه بدنش را هم چون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد. آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!!!


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه



داستان .. پاسخ دکتر حسابی ..
نوشته شده در دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢
ساعت : ۸:٠٠ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .

دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند!!!


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه



داستان زیبای .. روزگــــــار مـا ..
نوشته شده در یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هاشو سیر کنه‌‌ ، گوشت بدن خودشو میکند و میداد به جوجه هاش میخوردند...

زمستان تمام شد و کلاغ مرد!!

اما بچه هاش نجات پیدا کردند و گفتند: آخی خوب شد مرد ، راحت شدیم از این غذای تکراری!!!

این است واقعیت تلخ روزگار ما...!!



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه



داستان زیبای .. لذت های زندگی ..
نوشته شده در شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

 دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه می کردند.

 یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر می کند؟

 میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری…

 میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی!!!

 در همین حال هزار پایی از کنار آنها می گذشت…


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



داستان زیبای .. خدا را شکر ..
نوشته شده در جمعه ٢٩ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ٤:٢٠ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم . این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است. خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است. این یعنی او در خانه است و در خیابان ها پرسه نمی زند. خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیکار نیستم.

 

 خدا را شکر که لباس هایم کمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم. خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم. این یعنی توان سخت کار کردن را دارم. خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم. این یعنی من خانه ای دارم. خدا را شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم. این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



داستان طنز .. شنل قرمزی ..
نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ۸:۱٠ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

یه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :

عزیزم چند روزه مادر بزرگت مبایلشو جواب نمیده . هرچی اسمس  هم براش میزنم

باز جواب نمیده . آنلاین هم نشده چند روزه . نگرانشم .

چند تا پیتزا بخر با یه اکانت ماهانه براش ببر . ببین حالش چطوره .

شنل قرمزی گفت : مامی امروز نمیتونم .

قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بریم دیزین اسکی .

مادرش گفت : یا با زبون خوش میری . یا میدمت دست داداشت گوریل انگوری لهت کنه .

شنل قرمزی گفت : حیف که بهشت زیر پاتونه . باشه میرم ...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



داستان .. پرسش دو مرد جوان ..
نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ٧:٤٩ ‎ق.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند: " فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟" استاد اندکی تامل کرد و گفت: "فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!"   آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



داستان عاشقانه بسیار زیبا و غمگین
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورا دور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



داستانک زیبای .. دسته گل ..
نوشته شده در دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ٧:٠٦ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

از دوازده سالگی هر سال روز تولدم یک دسته گل یاس سفید بسیار زیبا برایم فرستاده می شد ، بدون این که نام و نشانی از فرستنده داشته باشد . مدت ها برای پیدا کردن فرستنده تلاش کردم ، حتی به گل فروشی ها هم زنگ زدم ، اما بی فایده بود !

به هر حال این روند هر سال ادامه داشت . در تمام این مدت از زیبایی کار و محبت فرستنده خوشحال بودم و همیشه در تخیلاتم تلاش کردم حدس بزنم که فرستنده کیست . قسمتی از شادترین لحظات زندگی ام در رویای آن فرد سپری شد . آن انسان پُر شور و شگفت انگیز ، اما خجالتی و یا عجیب و غیر عادی که حاضر نبود هیچ نام و نشانی از خود بگذارد . در نوجوانی تصور می کردم فرستنده ممکن است پسری باشد که دوستم دارد و یا کسی که دوستش دارم و یا کسی که او را نمی شناسم ، اما او کاملاً متوجه من است... 


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



داستان آموزنده .. لوح زندگی ..
نوشته شده در یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

لوح زندگی را چگونه بخوانیم

مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی‌ اش رسیده بود

کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد:

(( تمام اموالم را برای خواهرم می ‌گذارم نه برای برادر زاده‌ ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران. ))

اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند

و آنرا نقطه گذاری کند . پس تکلیف آن همه ثروت چه می‌شد ؟

...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



داستان آموزنده .. ای کاش فکر می کردیم ..
نوشته شده در شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند. 

مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست.

سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسه‌ ی مخملی قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می‌گذاشتند... و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



داستان زیبای واقعی .. چرا من؟
نوشته شده در جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ٧:۱٦ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

آرتور اش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.

طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"

آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:

در سر تا سر دنیا بیش از پنجاه میلیون...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



داستان .. بچه شرور ..
نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ٦:٤٤ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

بچه شروری اطرافیان خود را با سخنان زشتش ناراحت می کرد. روزی پدرش جعبه ای پراز میخ به او داد و گفت : هر بار که کسی را با حرف هایت نارحت کردی، یکی از این میخ ها را به دیوار انبار بکوب.

روز اول پسرک بیست میخ به دیوار کوبید ، پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد ، کم کند . پسرک تلاش خود را کرد و تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



داستان .. نشان شخصیت ..
نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ٦:۳٩ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!!

 پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟؟»

 پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌

 سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌ راهی که به پایتخت می رود کدامست؟

 هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



داستان زیبای .. سیب قندک ..
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

علی‌ اکبر کسمایی، مترجم و نویسنده‌ای که قدیمی ‌ترها بیشتر با آثارش آشنا هستند در این متن از پدری نوشته که در همان کودکی او را برای همیشه گم ‌کرده است.

 

پدرم هنوز نیامده بود و من گوشه ‌ی حیاطی که رفته‌ رفته در تیرگی و خنکی آخرین شب‌ های بهار فرو می ‌رفت، با اسبم خداحافظی می ‌کردم و پیش از آن که هوا کاملا تاریک شود، به اتاقی که هنوز بوی چراغِ تازه روشن شده می‌ داد می ‌رفتم. اسبم تنه‌ ی تنومندِ درخت مو بود که از باغچه‌ ی گوشه ‌ی حیاط‌مان درآمده، کمی روی زمین خزیده و از زاویه ‌ی دو دیوار به سوی پشت ‌بام بالا رفته و شاخ ‌و برگ خود را روی دیوارِ مشترک ما و همسایه پراکنده بود. اسبم راهوار نبود ولی من با خیال‌ های کودکانه سوارش می‌ شدم و به همه ‌جا می‌ رفتم. از روی سر همه ‌ی بچه ‌های گذر می ‌پریدم. به میدان مشق می‌رفتم، به نقاره‌ خانه. نقاره‌ خانه در خیال کودکانه ‌ی من، جعبه‌ ی همه صداها بود که آدم‌ هایش از اشعه ‌ی زرین صبح و تیغه‌ های ارغوانی آفتاب غروب ساخته شده بودند...

 


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



داستان زیبای .. مانع پیشرفت شما کیست؟ ..
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

 وقتى کارمندان به اداره رسیدند ، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

 دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ۱۰ در سالن اجتماعات برگزار مى ‌شود دعوت مى‌ کنیم!!

 در ابتدا ، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى ‌شدند اما پس از مدتى، کنجکاو مى ‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ ها در اداره مى ‌شده چه کسی بوده است؟!!

 این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را…


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



داستان فوق العاده زیبای .. من عاشقش هستم ..
نوشته شده در دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ٥:۱٦ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

 وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم .

من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود.

از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم.

تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه...




:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



داستان زیبای .. چشم خوش بین ..
نوشته شده در دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ٥:۱٢ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

 چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم،

 سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام میشد.

 دقیقا یادمه از دختر آمریکایی که درست توی نیمکت بغلیم مینشست و اسمش کاترینا بود پرسیدم که برای این کار گروهی تصمیمش چیه؟؟

 گفت اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهرا برنامه دست یکی از دانشجوها به اسم فیلیپ بود.

 پرسیدم فیلیپ رو میشناسی؟؟

 کاترینا گفت آره، همون پسری که موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو میشینه!!

 گفتم نمیدونم کیو میگی!!

 گفت …


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



داستان زیبای پدر
نوشته شده در دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ٥:٠٧ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

وقتی که نوجوان بودم یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بود و به نظر می رسید وضع مالی خوبی نداشته باشند. شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال سن داشتند و لباس هایی کهنه و در عین حال تمیز پوشیده بودند دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زیادی در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند صحبت می کردند ؛ مادر نیز بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند...  


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



خوش شانسی یا بدشانسی؟!
نوشته شده در یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

 پیــــرمرد روستا زاده ای بود که  یک پســـر و یک اسب داشت ؛ روزی اسب پیرمرد فــــرار کـــرد، همه همسایه ها بـــرای دلـــداری به خـــانه پیـــرمرد آمدند و گفتند: عجـــب شـــانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد!!

 روستا زاده پیــــر جواب داد: از کـــجا می دانید که ایـــن از خوش شانسی من بـــوده یا از بـــد شانسی ام؟؟ همسایه ها با تـــعجب جــــواب دادن: خــــوب معلومه که این از بد شانسیه!!

 هنوز یک هفته از این ماجــــرا نگذشته بـــود که اسب پیــــرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه بـــرگشت. این بار همسایه ها بــــرای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی کـــه اسبت به همراه بیست اسب دیگـــر به خانه بر گشت...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



میمیرم
نوشته شده در یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

 یه دختر و پسر که زمانی همدیگرو با تمام وجود دوست داشتن بعد از پایان ملاقاتشون با هم سوار یه ماشین شدن و آروم کنار هم نشستن … دختر میخواست چیزی رو به پسر بگه ولی روش نمیشد !! پسر هم کاغذی رو آماده کرده بود که چیزی رو که نمیتونست به دختر بگه توش نوشته بود ؛ پسر وقتی دید داره به مقصد نزدیک میشه کاغذ رو به دختر داد ، دختر هم از این فرصت استفاده کرد و حرفشو به پسر گفت که شاید بعد از پایان حرفش پسر از ماشین پیاده بشه و دیگه اونو نبینه …


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



داستان زیبای بیسکوییت سوخته
نوشته شده در یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم ...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



ثروتمند بی پول
نوشته شده در شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

 هوا بدجورى طوفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى از سرما مچاله شده بودند. هردو لباس‌هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى ‌لرزیدند.

 پسرک پرسید: « ببخشین خانم!! کاغذ باطله دارین » کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمکی کنم. مى ‌خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى ‌هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



سرباز زخمی
نوشته شده در شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند. سنگر آنها توسط نیروهای بی وقفه دشمن محاصره شده بود.

سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟؟ ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد، دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



کلاس بدنسازی
نوشته شده در جمعه ۱٥ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

 مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز طبق معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت:

« تام هیکل پولی نمی ده!! » و رفت و نشست. مایکل که تقریبا ریز جثه بود و آدم ملایمی هم بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



قهرمان شدن فقط با یک فن!!
نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ۱:٠٧ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

کودکی 10 ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد .

پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جدا بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند!! در طول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد !!

بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود . استاد به کودک 10 ساله فقط یک فن آموزش داد .و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



ترازوی مرد فقیر
نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ۱:٠٢ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ  ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ .

 ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ .

 ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﻨﺪ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﺮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺮ ﮐﺮﻩ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ .

 ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ:


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



دلم واسش تنگ شده!!
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

از وقتی که شماره شو به بلَک لیست گوشیم انتقال دادم چند ماهی میگذره … شیش هفت تا اس داده بود که چند هفته بعد خوندمشون !! اون موقع از دستش عاصی بودم چون واقعا اذیتم میکرد. یه شب با یه شماره دیگه اس داد برا همین نرفت تو بلک لیستم ؛ نوشته بود که اگه میخوای دیگه اس ندم بهت یه چیزی بگو. بدون معطلی جواب دادم و همون چیزی رو که میخواست براش فرستادم چون واقعا دیگه نمیخواستم اس ام اساشو ببینم...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



ماجرای معلم و دانش آموز
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ ، ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ، ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ: ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮﻧﺪ // ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ

ﭼﻮ ﻋﻀﻮﻱ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ // ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ!!

 


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



تاجر و میمون ها
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

روزی روزگاری در روستایی در هند مردی به روستایی ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۲۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون به جنگل رفتند و شروع به گرفتنشان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت  ۲۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون ها روستایی ها دست از تلاش کشیدند و به همین خاطر مرد اینبار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۴۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهایشان رفتند...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



الماس ها کجایند
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ٥:۳٩ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

داستانی عبرت آموز در مورد زندگی یک زارع  پیر آفریقایی وجود دارد که به موفقیت زیادی دست یافت، ولی یک روز از شنیدن داستان کسانی که به آفریقا می روند به هیجان آمد.

او مزرعه خود را می فروشد و تصمیم می گیرد به افریقا برود ، معدن الماس کشف کند و به ثروتی افسانه ای دست یابد . او قاره آفریقا را در مدت 12 سال زیر پا می گذارد و عاقبت در نتیجه بی پولی ، تنهایی، خستگی و بیماری و ناامیدی ، خود را به درون اقیانوس پرت می کند و غرق می شود.

از طرف دیگر ، زارع  جدیدی که مزرعه او را خریده بود ، هنگامی که ...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



داستان چهار فصل زندگی
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ٥:۳٠ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

 

مردی چهار پسر داشت.

آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود.

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند.

پسر اول گفت: « درخت زشتی بود، خمیده و درهم پیچیده.» پسر دوم گفت: « نه… درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن. »


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



حکایت سقراط
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ٥:٢۱ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

 روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و بود.

 علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :

 در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.

 سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟

 مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



شاهینی که پرواز نمی کرد
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ٥:٠۳ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

 پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.

 یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.

 این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچ کدام نتوانستند...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



مسابقه دوی قورباغه ها
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ٤:٥٤ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه دو بدهند. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود. جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد. کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچکی بتوانند به نوک برج برسند.

 از بین جمعیت جمله هایی این چنینی شنیده می شد: « اوه، عجب کار مشکلی!!»، « اون ها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند.» یا « هیچ شانسی برای موفقیت شان نیست...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



یک روز قبل از اعدام
نوشته شده در دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ٥:٥٩ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

 آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش!

 اصولا شب قبل از اعدام نمی ذارن که کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه.اون شب ها من با شادی زیاد به تخت خودم می رفتم و روز بیست و هشتم آگوست رو انتظار می کشیدم و همش صحنه ای که قرار بود آزاد بشم رو برای خودم تو ذهنم مرور می کردم.

 نیمه شب بود که یه عده با صدای خیلی زیاد درب سلول ما رو باز کردند و ادوارد زندانبان که بین بچه ها به “ادوارد” معروف بود، با لگدهای آرومی که به کتف من می زد من رو بیدار کرد. من روی پایین ترین تخت از تختهای سه طبقه زندان می خوابیدم چون به خاطر مشکل کلیه ام باید چندین بار به توالت می رفتم.ادوارد از من خواست که باهاش بیرون برم و بدون اینکه به من چیزی بگه...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



چهار دانشجو و استاد زرنگ
نوشته شده در دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ٥:٥٥ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

 چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی وخوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند.

 روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به این صورت که سر و رو شون رو کثیف کردند و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند.

 سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و یک راست به پیش استاد رفتند.

 مسئله رو با استاد اینطور مطرح کردند...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



خاطره معلم
نوشته شده در دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ٥:۳٩ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

 چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند. اما استاد بدون هیچ تأخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن. استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری  .

 بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد! آخر سالی دیگه بسه!

 استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید!

 و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز خودش هم برای اولین بار روی صندلی جای گرفت...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



مرد ثروتمند و پاره آجر
نوشته شده در دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ٥:۳٧ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند .پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



حکایت وقت رسیدن مرگ
نوشته شده در دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ٥:۳۳ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...

مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...

طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ...

اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



حسادت
نوشته شده در دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ٥:٢۸ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

زن و شوهری به هنگام گذاراندن تعطیلات خود در ایالت <مین> آمریکا برای تماشای قایق هایی که از صید ماهی و خرچنگ باز می گشتند ، به بندرگاه رفتند.

یکی از قایق ها در نزدیکی آنها پهلو گرفت و قایق رانان سطلهای پر از خرچنگ را که تازه به دامشان انداخته بودند ، از قایق تخلیه کردند. زن با مشاهده ی خیل خرچنگهایی که در داخل سطلی به این طرف و آن طرف می دویدند به وجود آمد...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



معجزه یک لیوان شیر
نوشته شده در دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ٥:٢٧ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دست فروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد...


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



ترفند محبت
نوشته شده در یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

 روزی روزگاری درسرزمینی دهقانی و شکارچی باهم همسایه بودند.

 شکارچی سگی داشت که هر بار از خانه شکارچی فرار میکرد و به مزرعه و آغل دهقان میرفت و خسارتهای زیادی به بار می آورد.

 هر مرتبه دهقان به منزل شکارچی میرفت و شکایت از خسارت هایی که سگ او به وی وارد آورده میکرد.

 هر بار نیز شکارچی با عذر خواهی قول میداد که جلوی سگش را بگیرد و نگذارد دیگر به مزرعه وی برود.

 مرتبه بعد که همین حادثه اتفاق افتاد ، دهقان که دیگه از تکرار حوادث خسته شده بود ، بجای اینکه پیش همسایه اش برود و شکایت کند ، سراغ قاضی محل رفت تا از طریق قانون شکایت کند.


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



بهترین دوست
نوشته شده در یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

روزی دو دوست در بیابانی راه می رفتند . ناگهان بر سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و کار به مشاجره کشید . یکی از آنها از سر خشم سیلی محکمی توی گوش دیگری زد .

دوست سیلی خورده هم خون سرد روی شن های بیابان نوشت : امروز بهترین دوستم بر چهره ام سیلی زد . آن دو کنار یکدیگر به راه رفتن ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



آش نخورده و دهن سوخته
نوشته شده در شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢
ساعت : ٧:٢٢ ‎ب.ظ
نويسنده : اسماعیل
نظرات

در زمان‌های‌ دور، مردی در بازارچه شهر حجره ای داشت و پارچه می فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبی بود ولیکن کمی خجالتی بود.

 مرد تاجر همسری کدبانو داشت که دستپخت خوبی داشت و آش های خوشمزه او دهان هر کسی را  آب می انداخت.

 روزی مرد بیمار شد و نتوانست به دکانش برود. شاگرد در دکان را باز کرده بود و جلوی آنرا آب و جاروب کرده بود ولی هر چه منتظر ماند از تاجر خبری نشد.


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
 



 
 
 
 
0قالب وبلاگ/blogarchivepage/td-TagName- cellpadding=#akharin-TagLink-theme-designer-com-news2-TagLink-لينك rssemaildiv class=/div class=theme-designer-com-menu-top2 div class=div class=0stylesheettheme-designer-banertheme-designer-icon1/BlogComment#333333/div title=/bodyhttp://themeupload.theme-designer.com/58/image/19.pngdiv class= title=http://www.w3.org/1999/xhtmlcenter, Blog, Weblog, Persian,Iran, Iranian, Farsi, Weblogs /NextPage947