داستان .. کفش های طلائی ..

صندوقدار قیمت کفشها را گفت: 6 دلار. پسرک پول هایش را روی پیشخوان ریخت و آنها را شمرد: 3 دلار و 15 سنت. بعد رو کرد به خواهرش و گفت: فکر میکنم باید کفش ها رو بگذاری سرجایش ... دخترک با شنیدن این حرف به شدت بغض کرد و با گریه گفت: نه! نه! پس مامان تو بهشت با چی راه بره؟ پسرک جواب داد: گریه نکن، شاید فردا بتوانیم پول کفش ها را در بیاوریم. من که شاهد ماجرا بودم، به سرعت 3 دلار از کیفم بیرون آوردم و به صندوقدار دادم. دخترک دو بازوی کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادی گفت: متشکرم خانم ... متشکرم خانم. به طرفش خم شدم و پرسیدم: منظورت چی بود که گفتی: پس مامان تو بهشت با چی راه بره؟ پسرک جواب داد: مامان خیلی مریض است و بابا گفته که ممکنه قبل از عید کریسمس به بهشت بره! دخترک ادامه داد: معلم دینی ما گفته که رنگ خیابان های بهشت طلائی است، به نظر شما اگر مامان با این کفش های طلائی تو خیابان های بهشت قدم بزنه، خوشگل نمیشه؟ چشمانم پر از اشک شد و در حالی که به چشمان دخترک نگاه می کردم، گفتم: چرا عزیزم، حق با تو است مطمئنم که مامان شما با این کفش ها تو بهشت خیلی قشنگ میشه!!

/ 1 نظر / 11 بازدید
محموداصغری

خیلی قشنگ بود. بازم از این مطالب بذار....[گل]